تبلیغات
فهیمه سلیمانی - دلنوشته فهیمه سلیمانی

فهیمه سلیمانی

تار و پود هستیم بر باد رفت ، اما نرفت ######## عاشقی ها از دلم ، دیوانگی ها از سرم

 

دلنوشته فهیمه سلیمانی

 

نوشته شده توسط:ف . س

همیشه از یه جا، ازیه اتفاق شروع می شه...توزندگی خیلی هاازاین اتفاقها می افته اما گذرزمان باعث می شه فراموشش کنن، اما من خیلی خوب اولین باررو یادمه...من یه دختربچه بودم بایه شیطنت عجیب وغریب! اونایی که اون روزای منو یادشونه می دونن چی می گم....ازدیواربالارفتنم بی شباهت به پسرای سِرتِق نبود. همه دوستای اطرافمم پسربودن واسباب بازیام تفنگ بود وقطاروهواپیما اماپاکه توراهنمایی گذاشتم همه چیزعوض شد... از بلند کردن موهام گرفته تا باخجالت عروسک دست گرفتن وآرزوی کفش تَق تَقی پاکردن وتازه دیدم دلم می خواد بنویسم....اما خُب کی باورش می شد یه دختربچه کوچولو ،جدی به نوشتن فکر کنه؟! تازه دعواهای مامان بابا ازاونجا شروع شد که تادیروز رسوای دروهمسایه بخاطرخرابکاریهات بودیم وهرروزیکی برااعتراض وچُغُلی درخونه بود ومامانم به نام مامان فهیمه شهره کوی وبرزن بود وامروز به جادرس خوندن یه دخترگوشه گیرشده بودم ومی رفتم توکتابخونه بابا (اتاقی که دورتادورش بانیم متر قُطرگودشده وداخلش کتابخونه تعبیه شده بود) وچه حس خوبی می داد وبودن تواون فضامرابه خلسه می برد وتشویقم می کرد به نوشتن...همون روزابود که باوجود ناراحتی کردن مامان وبابا، هوشنگ مرادی کرمانی عزیز اومدمدرسه مون....اونوقتا کتاب داستانهای مجید گل کرده بود وباخوندنش زندگیها می کردیم....بااومدنش بچه ها ذوق زده شده بودن اما من خجالت می کشیدم . فکر می کردم اون منو می شناسه ومی دونه که نویسنده ام یه جور ایی توهم زده بودم که الان می دونه من باهمه بچه هافرق دارم وهمکارشم...واین رویا چقدرخوب پیش رفت وزمانی تکمیل شد که اون بعدازسخنرانی وگفتگوش بابچه ها پشت بلندگو اعلام کردکه می خوام یه هدیه به یه دوست ویه نویسنده خوب بدم که مطمئنم آینده درخشانی پیش روشه ...تودلم صلوات می فرستادم که منظورش من باشم...نمی دونم اون چندثانیه چقدرگذشت اما وقتی توچشمام نگاه کرد و اسممو صدا کرد داشتم بال درمی آوردم و دیگه سفتی زمینوزیرپام حس نمی کردم. خداوند دوتابال نامرئی بهم داده بود ووقتی روی صفحه اول کتاب نوشت " به دوست گرامی ونویسنده خوب آینده فهیمه سلیمانی " حس کردم دیگه هیچ چیز تواین دنیانمی خوام ومن خوشبختترین دخترنویسنده عالمم!!!! انگاری اون مهرتاییدی برنویسنده شدن من زده بود ومن تارسیدن به آرزوهام فاصله ای نداشتم...بعدهافهمیدم مدیر مدرسه چندتاازدست نوشته های منوداده و گفته که دخترمستعدی هستم اما دیگه چه فرقی داشت؟ مهم این بود که به خیالم کشف شده بودم واین یعنی همه چی....دیگه هیچکس نمی تونست مانعم بشه ...من نویسنده بودم ودست خط هوشنگ مرادی کرمانی سندش بود ....واین همون اتفاق بود همون اتفاقی که شاید مسیرزندگی منو تغیرداد...بعدازاون هیچوقت ایشون رو ندیدم اما هنوزم دست خطشونو که می بینم احساس می کنم شاید اگه اون روز وتواون لحظه اون کتاب رو به من نداده بود مسیر زندگیم یه جوری دیگه پیش می رفت! ممنونم آقای مرادی کرمانی عزیز ...ممنونم ازهدیه ارزشمندتون

foot pain
سه شنبه 14 شهریور 1396 06:12 ق.ظ
Remarkable! Its in fact amazing post, I have got much clear idea regarding from this piece of writing.
What is a heel lift?
یکشنبه 15 مرداد 1396 09:44 ب.ظ
I got this web site from my friend who told me
on the topic of this site and at the moment
this time I am visiting this web site and reading very informative articles or reviews here.
Hosea
سه شنبه 10 مرداد 1396 08:04 ب.ظ
Attractive portion of content. I simply stumbled upon your site and in accession capital to say that I get in fact loved account your blog posts.
Anyway I will be subscribing on your augment and
even I fulfillment you get admission to constantly rapidly.
Evelyn
دوشنبه 25 اردیبهشت 1396 12:21 ق.ظ
WOW just what I was searching for. Came here by searching for دلنوشته
BHW
شنبه 2 اردیبهشت 1396 04:09 ب.ظ
That is very fascinating, You're an overly skilled blogger.
I have joined your feed and look forward to searching for more of your excellent post.
Additionally, I've shared your site in my social networks
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر